جیغ و هورا و تکبیر!

می دانم اگر بگویم «خسته ام» ناراحت میشوی
تویی که همیشه با همان اخم توأم با لبخند احمدی نژادی میگویی: «کی خسته است؟...»
پس نمی گویم خسته ام
اما درد دلم را می گویم:
...
گفتم!
از همان جنسی که تو درد دلت را میگویی!
سکوت!
اما بگذار موضوعی را بگویم...
دیشب باز هم به یاد سال 84، از انقلاب گفتی...
اینکه «چرا انقلاب کردیم؟»...
رک و راست بهت بگویم:
حرفهایت برای بعضی ها در هشت سال خدمتت تکراری شده بود!
عزت عادت شده بود!
در هر سفر استانی آنقدر مصوبه بود که حوصله نداشتند بخوانند! چه برسد که برای هر کدام گزارش تصویری تهیه کنند تا عمق کار حس شود!
اینکه
هر روز از تلوزیون پخش شود که «محققان ایرانی توانستند فلان چیز را برای
اولین بار در دنیا به فلان حالت انجام دهند...» یا «پس از 30 و چندی سال،
در تولید فلان کالا به خودکفایی رسیدیم...» و ... عادی شده بود!صدای تلوزیون کم میشد این جور موقع ها!
تا
اینکه اخبار برسد به بخش ورزشی و بگوید سر فلان بازی، چی شد که یکهو 50
نفر ریختند در زمین و فحش و فحش کاری و کتک کاری کردند؟! اینجاهایش جالب
بود اخبار! اینجاهایش جالب بود اخبار!!!!
حتی دعای فرج پیش از سخنانت تکراری شده بود!
خدمت تکراری شده بود!
تواضع وظیفه ات بود!
سکوت حقت!
رک و راست بهت بگویم، حرفهایت برای بعضی ها در هشت سال خدمتت تکراری شده بود!
و عمق این سوال را هنوز هم نمیفهمیدند اگر شرایط امروز را پس از هشت سال فراموشی آن دوران، نمیدیدند!
و بعضی ها که الان هم نفهمیدند!
آنها که دلشان را با نوارهای سبزو بنفش و آبی و زرد به دست و دل کسانی که برای آنها شاید پشیزی هم ارزش قائل نیستند و بجز «رأی متحرک» به آن طفلک ها نگاه دیگری ندارند، طوری گره زده اند که ممکن است از این گره آویزان شده خفه گردند، ....هنوز هم نفهمیده اند. ..
چقدر دلم برایشان میسوزد! بی طعنه میگویم! واقعا دلم برایشان میسوزد! مثل حسی که تو داری وقتی میبینی کسی سقوط میکند....
آنهایی که بعضیهاشان حتی در حال گره زدن دخیلهای رنگی خود به پای این آدمهای پول پرست، دخیل بستن محرومان به زیارتگاه ها را تمسخر میکنند!
اینها خیلی گناه دارند!
اینها همین سوالی که تو میپرسی را دائم در کلاس های انقلاب اسلامی ، مهمانی ها ، اجتماعات انتخاباتی ، و یا حتی اتوبوس! تکرار میکنند، اما حاضر نیستند به آن جواب دهند! برای جواب به آن هم باز به خود تو فحش میدهند! تویی که خودت صف اول این سوال هستی!
هرچند شاید سوال را اینطوری که تو میپرسی نپرسند!
تو دعوت میکنی که فکر کنند که برای «چه» انقلاب کردیم؟
و آنها میگویند : برای چه «انقلاب کردیم»؟
اما پاسخ هردوشان یکی است!
...
روزی «بزرگی» آمد یکجا و گفت: « ... یک عده تازه به دوران رسیده ...» و وسط حرفش جیغ و کف و هورا بود که به هوا میرفت...
گریه ام گرفت به حال کسانی که فحش میشنوند و کف میزنند!
آن قدر کینه به «مخاطبان احتمالی آن بزرگ!» وجود داشت که صرف اینکه این حرف ممکن است به آنها مربوط شود، خوشحال شدند! غافل از اینکه آن حرف در وحله ی اول بزرگترین توهین به خودشان بود!
و اثبات هم شد! حاج آقای دانشگاه ما، طی یک سخنرانی «انقلابی!» و «کوبنده!»، بعدها! به آن بزرگ! گفت: «...آقای علامه فلانی با این همه تحصیل در حوزه ی فلان، تازه به دوران رسیده است؟... این همه جانباز و آزاده تازه به دوران رسیده اند؟... آقای فلانی با آن همه سوابق انقلابی تازه به دوران رسیده است؟...آقای بهمانی با آن همه سوابق در جبهه تازه به دوران رسیده است؟...»
و این بار به ظاهر حزب اللهی ها بودند که ذوق میکردند! بجای کف، تکبیر در ذهن خود میپروراندند! اینها هم فراموش کردند که این هم دفاع نیست! این هم همان فحش است! همان فحش! بدون هیچ تغییری! فحشی که در وحله ی اول متوجه کسانی میشود که بدون اینکه دست خودشان باشد، تاریخ تولدشان بعد از اتمام جنگ است!
همان دانشجوها!
کسانی که نه انقلاب دیدند و نه جنگ!
حالا چکار کنند؟ سوابق از کجا بیاورند مثل این حاج آقا، بکوبند در دهان آن یکی؟!
سوابق جنگ و ساواک و حوزه و غیره و ذلک از کجا بیاورند؟!
...
و باز هم نفهمیدند ، که هر دوی اینها سر میزی نشسته اند که خوراکی خوشمزه ای بنام انقلاب بر سر آن است. هریک میخواهند از آن بخورند، آن یکی نمیگذارد!این سندش را در می آورد می کوباند روی میز، بعد ظرف را به طرف خودش میکشد! که آنیکی میزند روی دستش، و زونکن سوابق خود را پیروزمندانه میکوباند روی میز و ظرف را به طرف خودش میکشد!
کسی این وسط نپرسید که اصلا آقایان به چه حقی خود را مالک انقلاب میدانید که حالا برسرش دعوا هم میکنید؟
مگر ارث پدریتان است؟
پس نقش ما چیست؟ حق حرف زدن نداریم؟ آیا فقط کسانی که همان سوابق را داشته باشند حق اظهار نظر دارند؟ حق تصمیم گیری دارند؟
جالب اینکه موقع رای که باشد، دست به دامان 15 ساله ها هم میشدید! یادتان نیست؟!
...
و باز هم بعضی نفهمیدند!
چه کنیم با این روشنفکرانی که پای فحش به خودشان جیغ و هورا میکشند و حزب اللهی هایی که پای همان فحش از زبان یکی دیگر، تکبیر سر داده یا لااقل ساکتند؟!
جیغ کشیدن بعضی، آنقدر تابلو است که از روی کینه است که گاهی صدای سخنران هم در میآید:
- خزانه خالی است...
- جییییییییییییییییییغ....کففففففففففففف! هورااااااااااااا!
- O_0 البته خزانه ی خالی که تشویق ندارد! میدانم این تشویق از روی همدردی است!
- جییییییییییییییییییغ....کففففففففففففف! هورااااااااااااا!
نفرت دارند!
نفرت!
و فرق نمیکند پای چه حرفی جیغ بزنند!
تو گفتی عدالت و آزادی میخواهی و آنها هم عدالت و آزادی میخواهند! پس چرا به تو ناسزا میگویند؟
بخاطر نرخ تورم؟ بخاطر اشتغال؟ ارزش پول ملی؟ بخاطر چی؟
مگر این مشکلات در کشورهای دیگر نیستند؟!
حالا نرخ تورم یا پول ملی چه ربطی به آزادی دارد؟
...
آه...
امان از «هوای نفس»...
نمی گویم خسته ام از این اوضاع...
نمی گویم!
اما میخواهم دیگر نترسم از اینکه تمسخرم کنند!
فکر میکنم داریم به آن گردنه ی آخر نزدیک میشویم.
وقتی که دیگر همه چیز «رو برو» میشود!
نبردی جدی و قوی!
حق و باطل!
حالا این وسط دو نفر هم دچار سوء تفاهم شوند و بد و بیراه بگویند...
بگذریم...
من و تو که این کار را خوب بلدیم...